ماجرای دلنشین ستارهای که از آسمان افتاد و با مهربانی دوستانش به خانه بازگشت
روزی روزگاری در آسمان پرستارهی شب، ستارهی کوچولویی به نام نورانا زندگی میکرد. نورانا کوچکترین ستارهی آسمان بود، اما نورش از همه درخشانتر و طلاییتر بود. او هر شب کنار مادربزرگ ماه مینشست و برای بچههای زمین چشمک میزد.
یک شب که باد شدیدی میوزید، نورانا خیلی هیجانزده روی ابرهای نرم بازی میکرد. ناگهان یک وزش تندباد او را از تعادل خارج کرد و نورانا شروع کرد به سقوط کردن! «آه نه! کمک! مادربزرگ ماه!» نورانا با صدایی ترسیده فریاد زد، اما صدایش در سروصدای باد گم شد.
نورانا مثل یک شهاب درخشان از آسمان پایین آمد و توی یک جنگل سبز و پرگل افتاد. او روی برگهای نرم و خیس شبنم فرود آمد. نورش کمی کمرنگ شده بود و او احساس سرما میکرد. «من کجا هستم؟ چطور باید به آسمان برگردم؟» نورانا با صدایی لرزان گفت و اشکهایش مثل مروارید کوچولو میدرخشیدند.
درست در همان لحظه، یک خرگوش کوچولوی سفید با گوشهای بلند از پشت بوتهها سر رسید. خرگوش که اسمش پنبه بود، با تعجب به نورانا نگاه کرد. «وای! تو یک ستاره هستی! چقدر زیبا و درخشان میدرخشی! اما چرا اینجا روی زمین نشستهای؟» پنبه با کنجکاوی پرسید.
نورانا با چشمان اشکی گفت: «من از آسمان افتادم و نمیدانم چطور باید برگردم. خیلی ترسیدهام و سردم است.» پنبه فوراً نزدیکتر آمد و با صدای مهربانش گفت: «نگران نباش! من و دوستانم به تو کمک میکنیم. بیا زیر این برگ بزرگ بیا تا گرم شوی.»
پنبه با سرعت دوید و دوستانش را صدا زد. اولین کسی که آمد، جغد دانا بود که روی شاخهی بلند درختی نشسته بود. جغد با عینک کوچکش به نورانا نگاه کرد و گفت: «هوم، یک ستارهی گمشده! این مشکل بزرگی است. ستارهها باید توی آسمان باشند تا شبها را روشن کنند.»
بعد از جغد، سنجاب کوچولوی قرمزی به نام فندق هم آمد. او یک دانهی بلوط بزرگ آورد و گفت: «شاید گرسنهای؟ این بلوط خوشمزهترین بلوط جنگل است!» نورانا لبخند زد و گفت: «متشکرم، اما ستارهها از نور ستارههای دیگر انرژی میگیرند، نه از غذا.»
ناگهان کرم شبتاب کوچولویی با نور سبز رنگش پرواز کنان آمد. او خودش را معرفی کرد: «من شادی هستم! ببین، من هم مثل تو نور دارم!» نورانا با دیدن نور سبز شادی کمی احساس بهتری کرد. شادی کنارش نشست و نورش را بیشتر کرد تا نورانا گرمتر شود.
جغد دانا عینکش را درست کرد و گفت: «فکر میکنم باید تو را به بالاترین نقطهی جنگل ببریم. شاید از آنجا مادربزرگ ماه بتواند تو را ببیند.» همه با هیجان موافقت کردند. پنبه گفت: «بالاترین جا، کوه سرسبز است! اما راهش خیلی دور و سخت است.»
صبح که شد، همهی دوستان دور نورانا جمع شدند. آفتاب طلایی طلوع کرده بود و پرندگان آواز میخواندند. فندق سنجاب گفت: «من میتوانم از درختان بالا بروم و مسیر را نشان بدهم!» پنبه گفت: «من میتوانم نورانا را روی پشتم حمل کنم.» و شادی کرم شبتاب گفت: «من هم شبها مسیر را روشن میکنم!»
سفر آنها شروع شد. آنها از مسیرهای پرپیچ و خم جنگل عبور کردند. نورانا روی پشت نرم پنبه نشسته بود و به همه چیز با تعجب نگاه میکرد. «زمین خیلی زیباست! این گلهای رنگارنگ چقدر خوشبو هستند!» نورانا با شادی گفت. گلهای سرخ، زرد، بنفش و آبی در کنار راه میدرخشیدند.
در راه، آنها به رودخانهای رسیدند که آبش مثل نقره میدرخشید. پنبه نمیتوانست شنا کند. یک ماهی طلایی از آب سرش را بیرون آورد و پرسید: «چه کمکی میتوانم بکنم؟» وقتی ماجرا را شنید، فوراً دوستانش را صدا زد و آنها یک پل زنده از بدنهایشان درست کردند تا همه از رودخانه عبور کنند. نورانا گفت: «چقدر مهربان هستید! من هرگز فراموش نمیکنم.»
بالاخره بعد از طی کردن راه طولانی، آنها به دامنهی کوه سرسبز رسیدند. کوه خیلی بلند بود و قلهاش توی ابرها پنهان شده بود. همه خسته بودند اما دست از تلاش برنداشتند. پنبه، فندق، شادی، جغد دانا و حتی مورچههای کوچک و پروانههای رنگی هم به آنها پیوستند تا کمک کنند.
آنها قدم به قدم بالا رفتند. هوا سردتر میشد و باد قویتر میوزید. نورانا احساس میکرد که نورش دارد کم میشود. او با نگرانی گفت: «دوستان، شاید من خیلی دور از آسمان ماندهام. شاید دیگر نتوانم برگردم.» اما پنبه دستش را گرفت و گفت: «هرگز امیدت را از دست نده! ما کنار تو هستیم.»
وقتی به قلهی کوه رسیدند، منظرهای فوقالعاده پیش رویشان بود. ستارهها در آسمان شب میدرخشیدند و مادربزرگ ماه با نور نقرهایاش همهجا را روشن کرده بود. نورانا با خوشحالی فریاد زد: «مادربزرگ ماه! من اینجا هستم!» مادربزرگ ماه نگاهش به پایین افتاد و با دیدن نورانا، لبخندی گرم زد.
مادربزرگ ماه با صدایی مهربان گفت: «نورانای عزیزم! چقدر نگرانت بودم! اما میبینم که دوستان مهربانی پیدا کردهای.» سپس نور نقرهایاش را مثل یک پلهی نورانی به پایین فرستاد. نورانا قبل از رفتن، به همهی دوستانش بغل کرد. او با اشک شوق گفت: «شما بهترین دوستان دنیا هستید! بدون مهربانی و کمک شما، من هرگز نمیتوانستم به خانه برگردم.»
نورانا از پلهی نوری بالا رفت و به آسمان بازگشت. او حالا درخشانتر از همیشه میدرخشید. هر شب نورانا از آسمان به جنگل نگاه میکرد و برای دوستان مهربانش نور میفرستاد. و دوستانش هم هر شب به آسمان نگاه میکردند و میدانستند که درخشانترین ستاره، نورانای عزیزشان است.
پیام داستان: مهربانی و کمک به دیگران، دنیا را زیباتر میکند. وقتی با هم کار میکنیم و به هم کمک میکنیم، هیچ راهی دشوار و هیچ مشکلی حلنشدنی نیست.